امیرعلیامیرعلی، تا این لحظه: 13 سال و 29 روز سن داره

مسافری از بهشت

جوجوی من سرما خورده

1392/9/6 21:25
نویسنده : nastaran
278 بازدید
اشتراک گذاری

پسرکم پنج شنبه 30/8 شب خیلی بی تابی می کردی،دائم باید بغلت می کردم و تا می خوابوندمت گریه می کردی. بینیت گرفته بود و سخت شیر می خوردی، گاهی هم ترشحات سبز رنگ داشت. تازه سرفه هم می کردی و وقتی سرفه می کردی انقدر اذیت می شدی که چشمات قرمز می شد و صدات هم گرفته بود.عشق مامان شب خیلی سختی بود، من و بابایی تقریبا تا صبح بیدار بودیم و خیلی برای شما ناراحت بودیم.صبح بابایی رفت دفتر،ظهر قدری زودتر اومد و بردیمت کلینیک پگاه.خانم دکتر بعد از معاینه شما گفت سینت مشکلی نداره و ترشحات بینیت باعث سرفه هات می شه.قطره سدیم کلراید تجویز کرد که هر چهار ساعت یکبار بریزیم تو بینیت و تاکید کرد بالای سرت بخور سرد بگذاریم. خدا رو شکر که سینت مشکلی نداشت جوجوی من. 

اون روز هوا خیلی عالی بود و بارون میومد.بعد سه تایی رفتیم رستوران شیان و غذا گرفتیم و رفتیم خانه.

خدا رو شکر با مصرف قطره سرفه هات قدری بهتر شد اما بهبودی کامل پیدا نکردی.دکتر گفت اگر تا سه روز خوب نشدی آنتی بیوتیک زترومکس بهت بدم . دوباره گریه های شبانت شروع شده بود و مثل روزهای اول تولدت گریه می کردی.از ساعت 2-3 شب شروع به گریه می کردی و تا ساعت 6-7 صبح بی تاب بودی. انقدر شدید گریه می کردی که همسایه ها هم متوجه گریه هات می شدن. یکشنبه شب خیلی شب بدی بودی، هیچ جوره گریه هات تموم نمی شد و آروم نمی شدی.شیر هم راحت نمی خوردی و تا شیر می خوردی گریه می کردی.نزدیکای صبح حدود 20 دقیقه متوالی گریه می کردی و داد می زدی، از گوشه چشمات اشکات میومد و من با دیدن اشکات داشتم دیوونه می شدم.بغلت می کردم،راه می بردمت،برات لالایی می خوندم،نوازشت می کردم اما بی فایده بودگریه بابایی کمی آب قند برات درست کرد که بهت بدم اما یک لحظه هم دهانت رو نمی بستی که شیشه رو بگیری و دائم گریه می کردی.من و بابایی حسابی دستپاچه شده بودیم و نمی دونستیم چی کار کنیم.تا اینکه تصمیم گرفتیم بهت استامینوفن بدیم.همینجور که گریه می کردی بابایی چند قطره استامینوفن ریخت تو دهانت.کم کم آروم شدی و با چشمای خیست به من نگاه می کردی.دیگه نتونستم تحمل کنم و تا دلم خواست گریه کردم. بابایی اصرار داشت بهت شیر کمکی بدیم، اما من دلم نمیومد شما رو از شیر خودم محروم کنم و نگران بودم با خوردن شیر کمکی دیگه شیر من رو نخوری. به همین خاطر قبول نمی کردم بهت شیر کمکی بدم و بابایی از این مسئله ناراحت بود... بالاخره خوابت برد گل پسر مامان. دوشنبه رفتیم مطب دکتر نجفی، خانم دکتر هم همون نظر رو داشتن و قطره سدیم کلراید رو تجویز کردن و گفتن شاید علت تشدید شدن بی قراری هات مربوط به واکسن سیاه سرفه باشه.گفتن اگر تا یک هفته دیگه بهبود پیدا نکردی دوباره به مطب مراجعه کنیم. چند روزی هم بود که صورتت قرمز می شد و دائم دستت رو می کشیدی به صورتت و می خاروندی، دکتر گفت این هم شاید آلرژی باشه چون بابایی هم آلرژی داشت.عشق مامان خدا رو شکر که مشکل خاصی نداشتی.راستی اینبار وزنت 6/400kg بود،ماشااله روز به روز تپل تر می شی فندق مامانبغلقلب ماچان شااله همیشه شاد و سلامت باشی یکی یه دونه مامان.

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)